|
پنج شنبه 7 بهمن 1389برچسب:, :: 10:31 بعد از ظهر :: نويسنده : مهران
چقدر دوست داشتم يک نفر از من مي پرسيد: چرا نگاه هايت آنقدر غمگين است؟ چرا لبخندهايت آنقدر تلخ و بيرنگ است؟ اما افسوس که هيچ کس نبود ... هميشه من بودم و تنهايي پر از خاطره ... آري با تو هستم ...! با تويي که از کنارم گذشتي... و حتي يک بار هم نپرسيدي، چرا چشمهايم هميشه باراني است...!! نظرات شما عزیزان:
![]() |